خرید بک لینک

درباره سایت

زندگی بلاگ

باسلام

اینم یه داستان باحال امیدوارم لذت ببرید

فقط نظر یادتون نره

امیدوارم این داستان یه عبرت درست و حسابی باشه

 

 

به من ایمان داری؟

کوهنوردی می خواست به قله ای بلندی صعود کند. پس از سال ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیدهنمی شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.

 

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت

 

 از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

 

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟

 

- نجاتم بده خدای من!

 

- آیا به من ایمان داری؟

 

- آری. همیشه به تو ایمان داشته ام

 

- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

 

کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید

 

از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی توانم.

 

خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟

 

کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی توانم.

 

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد

 

در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود

 

و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: شنبه 26 مرداد 1392 ساعت: 20:50


پیرمرد روستازاده اي بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزي اسب پیرمرد فرار کرد،
همه همسایه ها براي دلداري به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدي آوردي که
اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده
یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به
خانه برگشت. این بار همسایه ها براي تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فرداي آن روز پسر پیرمرد در میان اسب هاي
وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدي! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من
بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهاي دولتی براي سربازگیري از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به
خاطر پاي شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر براي تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردي که پسرت معاف شد! و
کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟ زندگی را همان گونه که می گذرد بپذیر. 

برچسب: عجب خوش شانسی, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت: 2:55


روزي یک مرد با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه
شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد
نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن
یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور میز
نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در
دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالاي بازوهایشان
وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش
ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود،
نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي
رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روي آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان
قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوي و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟! '، خداوند پاسخ داد:
'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به
خودشان فکر می کنند! '
من همیشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما سهیم شوم. 

برچسب: خدا ,ادم ,مگالمه ,مرگ, زندگی ,بهشت ,جهنم, عذاب ,روشنایی ,تمعگار ,طمع, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت: 14:45

سلام
نظر یادتون نره
امیدوارم از این داستان لذت ببرید
امیدوارم خوش بگذره

آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود. فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد. فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد. 

برچسب: بد بختی ,گناه, بدی, بهشت ,جهنم ,تفاوت ,عنگبوت ,ضایع شدن, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت: 14:39

سلام
امیدوارم خوش بگذره
فقط نظر نشه فراموش وگرنه خیلی نامردین
اینم چند تا از حرفهای امام علی ع



از علی آموز اخلاص عمل
شیر حق را دان منزه از دغل
بزرگترین تفریح کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار است
بزرگترین گناه تــــــــــــــــــــــــــــــــــــرس است
بزرگترین شجاعت صبــــــــــــــــــــــــــــــــر است
بزرگترین بلا نومیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی است
بزرگترین استاد تجربــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
است
بزرگترین اسرار مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ
است
بزرگترین افتخار ایمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان
است
بزرگترین سود فرزند نیــــــــــــــــــــــــــــــــــک
است
بزرگترین هدیه گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذشت
است
بزرگترین سرمایه اعتــــــــــــــــــــــــماد به نفس
است

........خوش بگذره
رسولی 

برچسب: سخنان امام علی ع, کار,ترس, صبر, نومیدی, تجربه, مرگ, ایمان, فرزند ,نیک ,گذشت ,اعتماد به نفس, زندگی,به روز, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت: 14:31

باسلام

من امروز تصمیم گرفتم باستون یه سری جوک و جمله های باحال برای عید فطر بگذارم ، امیدوارم خوشتون بیاد! شما هم میتونید جوک و هر چیز دیگرو توی نظرات بگذارید تا پس از تایید ، زیر همین متن نشونش بدمعیدتون مبارگ
خوش بگذره ......
بلوتوث قلبت رو روشن كن ميخوام تمام وجودم رو برات سند كنم .............
هه هه هه ويروس داشت ، الان مي ميري!
اگه دوست داري قويتري ن ، طولاني ترين و عميق ترين بوسه دنيا رو
تجربه كني ، لبت رو بذار رو لوله جارو برقي

مرامي ترين پيامك سال : چروك لباتيم، بخند فناشيم !

اگر روزي از كنار گنجشكي رد شدي و ديدي نپريد فكر نكن دوستت داره
تو رو آدم حساب نكرده



عشق من از وقتي رفتي ، خونه تاريكه ، چراغ خونه خاموشه ، آخه بگو حالا
كه رفتي فيوز برق رو چرا بردي


اميدوارم كه پله هاي رفيع موفقيت را يكي يكي تي بكشي


1-یه گوسفنده با مامان و باباش دعواش میشه ، میره خیابون میگه: دربست کشتارگاه!

2-يکي از نمونه هاي بارز تهاجم فرهنگي اينه که ما سالهاست در توليد گوجه فرنگی خود کفا شديم اما هنوز اسمش به گوجه ملي تغيير نيافته!



3-عمو زنجیرباف عزیز!
ضمن عرض سلام و خسته نباشید!
جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار!
یک گله ای داشتم از حضورتون!
شما که زنجیر ما رو بافتی!
په چرا پشت کوه انداختی!؟
مشکلتون دقیقاً چی بود!؟
مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید؟!



4-فقط یک زن ایرانی می تونه روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه و چند تا دفتر هم پر کرده باشه ولی آخرش همون کوکو سبزی رو برای شوهرش درست کنه!



5-هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز ، فردا یه عالمه کار داری!
قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالتم راحت باشه!



6-ملت ما ملتيست كه وقتي توي خيابون زل زل نگات ميكنت نميتوني تشخيص بدي ، خوشگلي يا احيانا زيپت بازه!



7-يارو روبردن دادگاه قاضي بهش گفت: خاك توسرت اين چهارمين بارته كه ميارنت اينجا! يارو ميگه: خاك توسرخودت كه هميشه اينجايي!



8-در زندگي هر دختري يك سوال هست كه تا آخر عمر او را همراهي مي كند ،

حالا چي بپوشم؟



9-به سلامتی پوشک ، که هیچ وقت تو بچگی پشتمونو خالی نکرد!



10-به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی آخرش میزنه تو سرت!





زندگي مانند گيتاريست كه گاهي نواي غم مي نوازد و گاهي نواي شادي ،
اميدوارم كه گيتار زندگيت همواره بندري بنوازد

!
مي خوام برم رو بلندترين قله وايستم و با تمام وجود فرياد بزنم . عشق
من دوستت دارم


ولي حيف كه حسش نيست تا اون بالا برم


فرض كن
1 مورچه باشه،مورچه 1 جوراب داشته باشه،جورابش 1 سوراخ
داشته باشه.من به اندازه سوراخ جورابش دلم برات تنگ شده!!!


اگه ديدي پاهات درد ميكنه اگه احساس ميكني هميشه خسته اي بخاطر اينه
كه روزي هزار بار تو خاطرم ميري و مياي ! ! 

برچسب: اس ام اس ,لطیف ,جوگ ,خنده ,زیبا ,خنده بازار, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 20:31

سلام
نظر یادتون نره
امیدوارم از این داستان لذت ببرید
امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه ایی داد که توسط انسیتو پژوهشگران کشف شده این بیماری کشنده نیست اما سالانه موجب هدر رفتن میلیارها ساعت کار مفید می شود !

مجری می گفت :

بیماری یخچال گرایی

نوعی بیماری روانیست که فرد را تحریک به باز کردن درب یخچال می کند، در حالی که نه تشنه است، نه گرسنه است و نه اصلا می داند که چه می خواهد .

از نشانه های این بیماری این است که فرد از اتاقش خارج می شود سرگردان راه آشپزخانه را در پیش می گیرد درب یخچال را باز می کند، چیزی بر نمی دارد درب را می بندد .
متاسفانه تا کنون درمانی برای این بیماری خطرناک پیدا نشده است و شما بیمار گرامی که مبتلا به این بیماری هستید باید هر چه زودتر خود را به نزدیکترین کلینک پزشکی برسانید

خوش بگذره ... 

برچسب: بیماری ,یخچال ,گرایی ,بیماری ,مریضی ,گرسنگی ,تشنگی, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 17:42

سلام
اینم یه مطلب توپ برای آن ادم ها که فکر میکنن خیلی زور دارن
فقط نظر یادتون نره

دنیا دار مکافات

وقتی پرنده ای زندست مورچه ها رو میخورد .........ولی بعد از مدتی میمیرد و مورچه او را میخورند
زمانه و شرایط در هر صورتی متغیر هستند........
در زندگی هیچ کس را تحقیر یا آزار ندهید
شاید امرو غمپض در کنید و لغض بخونید و لغض و غمپضتون هم درست باشه ولی فردا ........
شاید حالا قوی باشید و لی زمانه از شما قوی تر است
یک در خت میلیون ها چوب کبریت میسازد
ولی یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون چوب کبریت کافی است
پس خوب باشید و خوبی کنید .....

نوشته ی سعید رسولی پدر مهربان من

 

برچسب: دنیا ,دار ,مکافات ,سعید رسولی,زندگی,مرگ, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: يکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت: 16:38

*حلالم کن

یکی از علما چند شب در هیأتی منبر رفت. شب آخر، پاکت چند شبی را که منبر رفته بود از صاحب مجلس گرفت. شخصی جلوی عالم را گرفت و گفت: «حاج آقا! بی زحمت یک دعا در گوش من بخوانید». آن عالم دعا را خواند. بعد آن شخص گفت: «آقا! من را حلال کنید». حاج آقا گفت: «حلالت کردم». چند دقیقه بعد آن عالم رفت تا برای خانه اش خرید کند. وقتی خواست پول اجناس را به صاحب مغازه بدهد، دست کرد داخل جیبش و دید ای داد بی داد! خبری از پول و پاکت نیست. عالم به لهجه ترکی گفت: «ددم وای! حلالش هم کرده ام».



*قاطر و آسیاب

شخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندم ها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می چرخید و آسیاب کار می کرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود. از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته ای!» آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی کند». آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می فهمی؟» آسیابان گفت: «برو این پدر سوخته بازی ها را به قاطر من یاد نده!»





*آیه های سجده دار

علامه حلی در سنین کودکی پیش دایی اش که محقق بود می رفت و درس می خواند. وقتی درسی را یاد نمی گرفت یا شیطنت می کرد، دایی دنبالش می کرد تا تنبیهش کند. علامه کوچک اما سریع یک آیه سجده دار می خواند و دایی اش به سجده می رفت، آن وقت خودش پا به فرار می گذاشت و فرار می کرد. 

برچسب: داستان ,زیبا, طنز ,قرانی, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت: 18:14

سلام

امیدوارم خوب باشید

و امیدوارم از زمان های پر ارزش زندگیتان در این وبلاگگ به خوبی استفاده نمایید

فقط نظر ندین خیلی نامردین

اینم یه رمان خوب برای اونایی  که زیاد به ما سر میزنن  من هر هفته یه چیزی تو اینجا میزارم

 

رمان ته  کلاس ردیف آخر صندلی آخر 

خیلی  کم حجم  حدود 820  کیلو بایت

http://book.behtarin.com/wp-content/uploads/2012/10/tahe-kelas.pdf 


 

نظر یادتون نره

برچسب: پست ثابت , رمان, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت: 18:06

صفحه بندی